۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

آزار...

حیوان آزاری، طبیعت‌آزاری، کودک‌آزاری، مردم‌آزاری، خود‌آزاری،... انسان ذاتن موجودی‍ست آزاررسان!
.
.
.
گاهی آدم دلش می‌خواهد از کسانی که به قولی، پاره تنش هستند و پاره تنشان است فاصله بگیرد. برود، ناپدید شود و برای خودش باشد و خودش و خودش...
یاد شعر سیمین دانشور افتادم که می‌گوید: "ز من هرآنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک، به من هر‌آنکه نزدیک، از او جدا‌جدا من".
.
.
.
این یادداشت کوتاه تمام شد.
.
.
.
پ.ن:  اشک کفاره دارد! یقین دارم که چنین است...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

اینجا زندگی‌ست!

گاهی زندگی آنقدر واقعی میشود که برای باورش باید سال‌ها صبوری کرد و شاهد آورد.

گاهی آدم‌ها آنقدر واقعی میشوند که باید لحظه‌ای درنگ کنی و در نگاهشان به دنبال خودت بگردی.

و گاهی خوشبختی آنقدر واقعی میشود که برای دیدنش همه ‌ی چشم‌ها، برای شنیدنش تمام گوش‌ها و برای لمس کردنش تک‌تک قلبهای دنیا هم کم است.

آدمیزاد عجب موجود ناتوانی‌ست!

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

دارم گرگ میشوم

دارم بزرگ می‌شوم؛ دارم گرگ می‌شوم...
مدتها بود در مواجهه با آدمها مثل راننده‌ای ناشی بودم که تنها سعی می‌کند خود را از مخمصه‌ای که سایر رانندگان برایش درست کرده‌اند خلاص کند، حتی اگر برایش به قیمت منحرف شدن در جاده خاکی تمام شود؛ حتی اگر حق تقدم با او باشد. اما کم‌کمک دارم یاد می‌گیرم در زندگی ویراژ بدهم، از آدمهایی که می‌خواهند از راه منحرفم کنند سبقت بگیرم، مگر خود به خاکی منحرف شوند. دارم سعی می‌کنم خود را خلاص کنم از شر خشمی که فروخوردنش تنم را دردمند می‌کند و روحم را می‌ساید.
هر‌کس گفت زندگی نبرد است درست گفت، اما آنکه گفت زندگی نبرد نابرابر است درست‌تر گفت. من امروز اولین در نبرد نابرابر امسالم پیروز شدم.
هی فلانی! برایت دلی بزرگ آرزو میکنم که آسایش به همراه دارد. امیدوارم روح سرکشت کمی آرام بگیرد. کاش خود را دوست بداری! اطمینان داشته باش که آنگاه روزگار به کامت می‌شود.
.
.
.
از تمام اینها که بگذریم، غمگین می‌شوم وقتی می‌بینم دخترک موکوتاه، هر‌روز رویش را با ماسکی از جنس آدم بزرگها می‌پوشاند. معصومیت چه بی‌صدا رنگ میبازد!
دارم بزرگ می‌شوم؛
دارم گرگ می‌شوم...

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

این سال هم ما را با خود خواهد برد...

اخطار برای خواننده: این پست احتمالاً به طرز دردآوری پراکنده خواهد بود!

بالاخره دیشب (در واقع پریشب!) بازگشت از سفر رقت‌بار نوروزی وصال داد و پای ما رسید به این پایتخت خوب و بد؛ با این نتیجه‌گیری که اگر این بار آن موجود موسوم به خدا هم بیاید بگوید برو سفر نوروزی شمال، جوابم نه خواهد بود؛ پدر و عمه و پسرعمو که دیگر جای خود دارند.
میخواهم جَری که هیچ، وحشی شوم! دیگر چه فرقی میکند؟ پدر که امید از من بریده و از‌دست‌رفته میپنداردم به خاطر لجاجت و گستاخی و پرتوقعی. من هم او را از‌دست‌رفته میدانم! بله، پدر تا اطلاع ثانوی برای ما فرزندان از دست رفته. دلیلش بماند دیگر...  باقی آدمها هم باید از پسشان برآمد یک جوری دیگر.

هیچ کس مثل پیام مرا جسور و رها نمیکند در این خانواده! موجودی به غایت آزاد؛ رب‌النوع مهربانی که اگر چهار سال پیش از این از آن سر دنیا بازنمیگشت، من امروز این نبودم. (دلتنگ شدم...)

امسال من از دیروز شروع شد. آخر تحویل سال به خودی خود آنقدر سورئال هست که آدم حساب کار از دستش خارج شود. اما به بدی این شروع سال تنها یک بار دیگر در زندگی من اتفاق افتاد؛ سال هشتاد و شش که نسرین رفته بود. این بار تا هشتمین روز سال دنیا دور سرم میچرخید و من به خاطر همان ملاحظات احمقانه تظاهر به تعادل میکردم. نتیجه‌اش شد سه روز درد و تپش قلب که بالاخره امروز دست از سرم برداشت.
این روزها از خود بیزار شدم چرا که نخواستم او، و او، و او، و او، از من بیزار شوند. اصلاً چرا دروغ گفتم؟؟ به جای نخواستم بخوانید نتوانستم تن دهم؛ ترسیدم! نه تنها این بار، که ده‌ها بار در این سالها! لعنت به من و ترسهای من که من را از من فراری میدهد!
همه آن روزها دلم آنقدر برای کیومرث تنگ شد که از همه چیز بیزار شدم. بغض کردم، لب گزیدم، چشمهایم بخار گرفت و به خود پیچیدم.
دلم هزار بار هاله را خواست برای همان گپهای طولانی، حرفهای زنانه و شب به صبح رساندن و هنوز حرف برای گفتن داشتن. اما هاله نبود!
دلم هوشیار و مینا را خواست با  گفتگوهای شبانه دلنشین و آرامبخش در آن خانه زیبا که عشق از دیوارهایش میتراود، مخصوصاً از روزی که نیمای کوچک به خانواده ملحق شده.

از تلویزیون عموما صدایی شبیه عرعر درمیامد. نتیجه آنکه هدفون بیش از پیش در گوشهایم فشرده میشد و کتاب به چشمهایم نزدیکتر. راستی اگر موزیک و کتاب نبود، همان هشت روز تبعید کافی بود برای خودکشی...

دلم تهران نوروز را خواست با سینما، کافه، بام، پیاده‌روی، سیگار و شب‌نشینی‌های آرام به صرف آدم‌‎هایی که همین چند روز نبودن برای دلتنگی برایشان کافیست؛ اما آنچه نصیبم شد چهار دیوار بود که انگار تا قیامت بالا میرفت و دلی که گویی تا بی‌نهایت تنگ میشد و ساعتهایی که پنداری تا بی‌پایانی کش پیدا میکرد...
.
.
.
اما امروز دنیا روشن شد و روزگار خندید. من زنده‌ام و دیگر برای فرستادن هوا به ریه‎هایم مثل آن روزها تقلا نمیکنم. عشق روی خوش نشانم میدهد و دنیایم رنگ گرفته.

غرض از نوشتن تمام اینها تنها آه و ناله راه انداختن و شکایت از به باد رفتن این چند روز نیست. درد من چیز دیگریست: ناتوانی مزمن از رو‌به‌رو شدن با آنهایی که فردیت من را فدای آنچه میکنند که خود چشم‌بسته درست میپندارند. شاید روزی این همه سختگیری با دلایلی توجیه میشد. اما کودکی و نوجوانی من سالهاست سپری شده و هرگز بازنخواهد گشت. خوب میدانم آیدای بیست و چهار ساله اگر امروز در این محدوده جغرافیایی و در این خانه زندگی نمیکرد نتیجه چیز دیگری بود. استقلال نسبی این روزها نیاز و دغدغه من است. چیزی که نبودش فکر فرار را از اعماق ذهنم بیرون میکشد و این خود ترسناک است اما شاید راهی باشد برای خلاصی از این مخمصه و اثبات آیدای جوان که بزرگ شده و گویا یک زندگی پیش رو دارد. این سالها بازنمیگردند و دغدغه من هم از دادن فرصتهای زیستن در این سالهاست که تا وقتی خیر و صلاح‌خواهی و وابستگیهای و نگرانیهای بیمارگونه بزرگترها بر زندگی‌ام سایه انداخته، به هیچ شدن محکومند. راستی، اگر روزگار آیدای سی‌ساله هنوز مثل آیدای بیست و چهار‌ساله باشد چطور؟؟ چاره چیست؟؟
فکر میکنم امسال باید جنبید و جنگید برای رسیدن به خیلی چیزها...

تنها دو روز مانده تا بیست و چهار سالگی و من بر سر میکوبم و ناسزا حواله خود و زندگی میکنم. اولین سالیست که تنفر از گذر عمر اینقدر درونم زبانه میکشد! گویی دارم مثل بعضی زنها میشوم که هرگز سن واقعی خود را دوست ندارند و همواره اصرار بر جوانتر بودن دارند! اما انگار این دلهره جنس دیگری دارد. گفتم که، باید جنبید برای رسیدن به خیلی چیزها. شاید آن وقت غربت روز تولد به بُرندگی امسال نباشد.
چقدر این یادداشت ملال‌آور شد! مثل منِ روزهای اول امسال... پایانش هم که بی‌قواره و زشت از آب درآمد. به همان پراکندگی و بی‌سر و تهی که انتظار داشتم. خواننده عزیز، این یک نقطه است، بدون سر خط. به این حرفم اطمینان کنید. تاکید میکنم: این یک نقطه است، بدون سر خط!

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

چیزی نمانده!

باز آخر سال شده و آدمها مثل مرغ پرکنده خود را به این در و آن در میزنند. میخواهند تخت‌گاز تمام کارهای دنیا را تمام کنند؛ گویی آخر امسال آخر دنیاست!
من هم که طبق معمول این حوالی هر سال، حالم خوب نیست. دلم شور میزند که امسال هم گذشت و من کجا رفتم و کجا ماندم و کِی کی میشوم و چه و چه...  حساب تعداد سالهایی که محکوم به سفر نوروزی هستم و اضطراب و کلافگی دستگاه گوارشم را هم در امان نمیگذارد هم از دست داده‌ام. با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم فرض کنم همه چیز عادیست و این حالتها هم توهمی بیش نیست. گاهی هم آرزو میکنم کاش یکی از وسایل همین خانه بودم و سر جایم مینشستم این روزها.
شاید این میزان بالای اینرسی سکون برای دخترکی مثل من نگران‌کننده باشد، اما من یکی که بد به دلم راه نمیدهم. همه آدمهای عصر پست‌مدرن افسرده‌اند؛ من هم یکی از آنها، با درصدی بالاتر یا پایینتر. منی که میترسم از بی‌هدفی و در دور باطل چرخیدن. منی که میترسم از از دست دادن، از سرطان، از رنجیدن عمه و پدر و برادر و که و که... آدم چقدر ترس دارد در زندگی!
به قول هاله این روزهای آخر انگار همه حالشان بد است، طوری که بد نیست کاسه توالت را در آغوش بگیرند و بریزند همه چیز را در آن چاه. ما که کردیم! سه شب پیش، بعد الکل و سیگار و آب فراوان. جواب داد. حتی خواب شبانه پس از آن هم به طرز غیرمنتظره‌ای عمیق و دلچسب بود. شاید رفتیم برای دور بعد. البته شاید باید خودش بیاید. شما هم خواستید امتحان کنید! به یک بار می‍ارزد. بهانه‎اش هم آزاد؛ هرچه دلتان خواست. اگر دوست داشتید نتیجه‌اش را هم اعلام کنید.

آغاز

برای بار چندم شروع میکنم به وبلاگ‌نویسی؛ تجربه‌ای مکرر در مقاطع زمانی مختلف، همراه با ناکامی و دلزدگی و حس آزاردهنده‌ای ناشی از ناتمام گذاشتن یک کار دیگر...
اما این بار ماجرا فرق دارد. میخواهم هروقت میخواهم بنویسم از هر چیز و هر کس و هر جا؛ هرطور که خواستم. اگر هم نخواستم ننوسیم. بروم گم شوم و هر وقت خواستم برگردم. میخواهم بنویسم. آخر آدم میمیرد اگر ننویسد!