۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

پوست می‌اندازم

آفتاب تنمو سوزونده. تا حالا اینطوری نشده بودم. اصولن بدم میاد از اینکه رنگم عوض بشه...  تقریبن همه بدنم سوخته. صورتم، پاهام، دستام و از همه بد‌تر پشت و شونه هام. دارم پوست می‌ندازم. واقعن بدمنظره و کریهه. امروز که داشتم تو آیینه شونه‌ها و کتفامو می‌کردم فکر کردم خوبه جلوی چشمام نیستن؛ بیچاره بقیه که می‌بیننشون...
.
.
.
با خودم فکر می کنم، کاش می‌شد بدی‌هام همراه پوست سوخته‌م می‌ریخت و تموم می‌شد.
با خودم فکر می‌کنم، کاش آدمای عوضی هم مث پوست سوخته از روی زندگی آدم می ریختن و هرگز برنمی‌گشتن.
با خودم فکر می‌کنم، چقدر دلم یه نفس عمیق می‌خواد؛ عمیق‌تر از همه نفسای دنیا. نفسی که وقتی اومد بیرون، من سبک باشم؛ سبکِ سبکِ سبک...