۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

چیزی نمانده!

باز آخر سال شده و آدمها مثل مرغ پرکنده خود را به این در و آن در میزنند. میخواهند تخت‌گاز تمام کارهای دنیا را تمام کنند؛ گویی آخر امسال آخر دنیاست!
من هم که طبق معمول این حوالی هر سال، حالم خوب نیست. دلم شور میزند که امسال هم گذشت و من کجا رفتم و کجا ماندم و کِی کی میشوم و چه و چه...  حساب تعداد سالهایی که محکوم به سفر نوروزی هستم و اضطراب و کلافگی دستگاه گوارشم را هم در امان نمیگذارد هم از دست داده‌ام. با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم فرض کنم همه چیز عادیست و این حالتها هم توهمی بیش نیست. گاهی هم آرزو میکنم کاش یکی از وسایل همین خانه بودم و سر جایم مینشستم این روزها.
شاید این میزان بالای اینرسی سکون برای دخترکی مثل من نگران‌کننده باشد، اما من یکی که بد به دلم راه نمیدهم. همه آدمهای عصر پست‌مدرن افسرده‌اند؛ من هم یکی از آنها، با درصدی بالاتر یا پایینتر. منی که میترسم از بی‌هدفی و در دور باطل چرخیدن. منی که میترسم از از دست دادن، از سرطان، از رنجیدن عمه و پدر و برادر و که و که... آدم چقدر ترس دارد در زندگی!
به قول هاله این روزهای آخر انگار همه حالشان بد است، طوری که بد نیست کاسه توالت را در آغوش بگیرند و بریزند همه چیز را در آن چاه. ما که کردیم! سه شب پیش، بعد الکل و سیگار و آب فراوان. جواب داد. حتی خواب شبانه پس از آن هم به طرز غیرمنتظره‌ای عمیق و دلچسب بود. شاید رفتیم برای دور بعد. البته شاید باید خودش بیاید. شما هم خواستید امتحان کنید! به یک بار می‍ارزد. بهانه‎اش هم آزاد؛ هرچه دلتان خواست. اگر دوست داشتید نتیجه‌اش را هم اعلام کنید.

۱ نظر:

  1. بنویس! بنویس لعنتی که از دست تو همه‌ی زندگیم خاکستری و مژنتا شد تو همین چند دقیقه! لعنتی دوست‌داشتنی من! بنویس بابونه!
    آدم چه‌قدر ترس دارد در این زندگی...
    تو دیوانه‌کننده‌ای بشر!
    پ.ن: چه حس خوبی داره اولین بودن...
    ماچ به کله‌ت
    تنون

    پاسخ دادنحذف