اخطار برای خواننده: این پست احتمالاً به طرز دردآوری پراکنده خواهد بود!
بالاخره دیشب (در واقع پریشب!) بازگشت از سفر رقتبار نوروزی وصال داد و پای ما رسید به این پایتخت خوب و بد؛ با این نتیجهگیری که اگر این بار آن موجود موسوم به خدا هم بیاید بگوید برو سفر نوروزی شمال، جوابم نه خواهد بود؛ پدر و عمه و پسرعمو که دیگر جای خود دارند.
میخواهم جَری که هیچ، وحشی شوم! دیگر چه فرقی میکند؟ پدر که امید از من بریده و ازدسترفته میپنداردم به خاطر لجاجت و گستاخی و پرتوقعی. من هم او را ازدسترفته میدانم! بله، پدر تا اطلاع ثانوی برای ما فرزندان از دست رفته. دلیلش بماند دیگر... باقی آدمها هم باید از پسشان برآمد یک جوری دیگر.
هیچ کس مثل پیام مرا جسور و رها نمیکند در این خانواده! موجودی به غایت آزاد؛ ربالنوع مهربانی که اگر چهار سال پیش از این از آن سر دنیا بازنمیگشت، من امروز این نبودم. (دلتنگ شدم...)
امسال من از دیروز شروع شد. آخر تحویل سال به خودی خود آنقدر سورئال هست که آدم حساب کار از دستش خارج شود. اما به بدی این شروع سال تنها یک بار دیگر در زندگی من اتفاق افتاد؛ سال هشتاد و شش که نسرین رفته بود. این بار تا هشتمین روز سال دنیا دور سرم میچرخید و من به خاطر همان ملاحظات احمقانه تظاهر به تعادل میکردم. نتیجهاش شد سه روز درد و تپش قلب که بالاخره امروز دست از سرم برداشت.
این روزها از خود بیزار شدم چرا که نخواستم او، و او، و او، و او، از من بیزار شوند. اصلاً چرا دروغ گفتم؟؟ به جای نخواستم بخوانید نتوانستم تن دهم؛ ترسیدم! نه تنها این بار، که دهها بار در این سالها! لعنت به من و ترسهای من که من را از من فراری میدهد!
همه آن روزها دلم آنقدر برای کیومرث تنگ شد که از همه چیز بیزار شدم. بغض کردم، لب گزیدم، چشمهایم بخار گرفت و به خود پیچیدم.
دلم هزار بار هاله را خواست برای همان گپهای طولانی، حرفهای زنانه و شب به صبح رساندن و هنوز حرف برای گفتن داشتن. اما هاله نبود!
دلم هوشیار و مینا را خواست با گفتگوهای شبانه دلنشین و آرامبخش در آن خانه زیبا که عشق از دیوارهایش میتراود، مخصوصاً از روزی که نیمای کوچک به خانواده ملحق شده.
از تلویزیون عموما صدایی شبیه عرعر درمیامد. نتیجه آنکه هدفون بیش از پیش در گوشهایم فشرده میشد و کتاب به چشمهایم نزدیکتر. راستی اگر موزیک و کتاب نبود، همان هشت روز تبعید کافی بود برای خودکشی...
دلم تهران نوروز را خواست با سینما، کافه، بام، پیادهروی، سیگار و شبنشینیهای آرام به صرف آدمهایی که همین چند روز نبودن برای دلتنگی برایشان کافیست؛ اما آنچه نصیبم شد چهار دیوار بود که انگار تا قیامت بالا میرفت و دلی که گویی تا بینهایت تنگ میشد و ساعتهایی که پنداری تا بیپایانی کش پیدا میکرد...
.
.
.
اما امروز دنیا روشن شد و روزگار خندید. من زندهام و دیگر برای فرستادن هوا به ریههایم مثل آن روزها تقلا نمیکنم. عشق روی خوش نشانم میدهد و دنیایم رنگ گرفته.
غرض از نوشتن تمام اینها تنها آه و ناله راه انداختن و شکایت از به باد رفتن این چند روز نیست. درد من چیز دیگریست: ناتوانی مزمن از روبهرو شدن با آنهایی که فردیت من را فدای آنچه میکنند که خود چشمبسته درست میپندارند. شاید روزی این همه سختگیری با دلایلی توجیه میشد. اما کودکی و نوجوانی من سالهاست سپری شده و هرگز بازنخواهد گشت. خوب میدانم آیدای بیست و چهار ساله اگر امروز در این محدوده جغرافیایی و در این خانه زندگی نمیکرد نتیجه چیز دیگری بود. استقلال نسبی این روزها نیاز و دغدغه من است. چیزی که نبودش فکر فرار را از اعماق ذهنم بیرون میکشد و این خود ترسناک است اما شاید راهی باشد برای خلاصی از این مخمصه و اثبات آیدای جوان که بزرگ شده و گویا یک زندگی پیش رو دارد. این سالها بازنمیگردند و دغدغه من هم از دادن فرصتهای زیستن در این سالهاست که تا وقتی خیر و صلاحخواهی و وابستگیهای و نگرانیهای بیمارگونه بزرگترها بر زندگیام سایه انداخته، به هیچ شدن محکومند. راستی، اگر روزگار آیدای سیساله هنوز مثل آیدای بیست و چهارساله باشد چطور؟؟ چاره چیست؟؟
فکر میکنم امسال باید جنبید و جنگید برای رسیدن به خیلی چیزها...
تنها دو روز مانده تا بیست و چهار سالگی و من بر سر میکوبم و ناسزا حواله خود و زندگی میکنم. اولین سالیست که تنفر از گذر عمر اینقدر درونم زبانه میکشد! گویی دارم مثل بعضی زنها میشوم که هرگز سن واقعی خود را دوست ندارند و همواره اصرار بر جوانتر بودن دارند! اما انگار این دلهره جنس دیگری دارد. گفتم که، باید جنبید برای رسیدن به خیلی چیزها. شاید آن وقت غربت روز تولد به بُرندگی امسال نباشد.
چقدر این یادداشت ملالآور شد! مثل منِ روزهای اول امسال... پایانش هم که بیقواره و زشت از آب درآمد. به همان پراکندگی و بیسر و تهی که انتظار داشتم. خواننده عزیز، این یک نقطه است، بدون سر خط. به این حرفم اطمینان کنید. تاکید میکنم: این یک نقطه است، بدون سر خط!
بالاخره دیشب (در واقع پریشب!) بازگشت از سفر رقتبار نوروزی وصال داد و پای ما رسید به این پایتخت خوب و بد؛ با این نتیجهگیری که اگر این بار آن موجود موسوم به خدا هم بیاید بگوید برو سفر نوروزی شمال، جوابم نه خواهد بود؛ پدر و عمه و پسرعمو که دیگر جای خود دارند.
میخواهم جَری که هیچ، وحشی شوم! دیگر چه فرقی میکند؟ پدر که امید از من بریده و ازدسترفته میپنداردم به خاطر لجاجت و گستاخی و پرتوقعی. من هم او را ازدسترفته میدانم! بله، پدر تا اطلاع ثانوی برای ما فرزندان از دست رفته. دلیلش بماند دیگر... باقی آدمها هم باید از پسشان برآمد یک جوری دیگر.
هیچ کس مثل پیام مرا جسور و رها نمیکند در این خانواده! موجودی به غایت آزاد؛ ربالنوع مهربانی که اگر چهار سال پیش از این از آن سر دنیا بازنمیگشت، من امروز این نبودم. (دلتنگ شدم...)
امسال من از دیروز شروع شد. آخر تحویل سال به خودی خود آنقدر سورئال هست که آدم حساب کار از دستش خارج شود. اما به بدی این شروع سال تنها یک بار دیگر در زندگی من اتفاق افتاد؛ سال هشتاد و شش که نسرین رفته بود. این بار تا هشتمین روز سال دنیا دور سرم میچرخید و من به خاطر همان ملاحظات احمقانه تظاهر به تعادل میکردم. نتیجهاش شد سه روز درد و تپش قلب که بالاخره امروز دست از سرم برداشت.
این روزها از خود بیزار شدم چرا که نخواستم او، و او، و او، و او، از من بیزار شوند. اصلاً چرا دروغ گفتم؟؟ به جای نخواستم بخوانید نتوانستم تن دهم؛ ترسیدم! نه تنها این بار، که دهها بار در این سالها! لعنت به من و ترسهای من که من را از من فراری میدهد!
همه آن روزها دلم آنقدر برای کیومرث تنگ شد که از همه چیز بیزار شدم. بغض کردم، لب گزیدم، چشمهایم بخار گرفت و به خود پیچیدم.
دلم هزار بار هاله را خواست برای همان گپهای طولانی، حرفهای زنانه و شب به صبح رساندن و هنوز حرف برای گفتن داشتن. اما هاله نبود!
دلم هوشیار و مینا را خواست با گفتگوهای شبانه دلنشین و آرامبخش در آن خانه زیبا که عشق از دیوارهایش میتراود، مخصوصاً از روزی که نیمای کوچک به خانواده ملحق شده.
از تلویزیون عموما صدایی شبیه عرعر درمیامد. نتیجه آنکه هدفون بیش از پیش در گوشهایم فشرده میشد و کتاب به چشمهایم نزدیکتر. راستی اگر موزیک و کتاب نبود، همان هشت روز تبعید کافی بود برای خودکشی...
دلم تهران نوروز را خواست با سینما، کافه، بام، پیادهروی، سیگار و شبنشینیهای آرام به صرف آدمهایی که همین چند روز نبودن برای دلتنگی برایشان کافیست؛ اما آنچه نصیبم شد چهار دیوار بود که انگار تا قیامت بالا میرفت و دلی که گویی تا بینهایت تنگ میشد و ساعتهایی که پنداری تا بیپایانی کش پیدا میکرد...
.
.
.
اما امروز دنیا روشن شد و روزگار خندید. من زندهام و دیگر برای فرستادن هوا به ریههایم مثل آن روزها تقلا نمیکنم. عشق روی خوش نشانم میدهد و دنیایم رنگ گرفته.
غرض از نوشتن تمام اینها تنها آه و ناله راه انداختن و شکایت از به باد رفتن این چند روز نیست. درد من چیز دیگریست: ناتوانی مزمن از روبهرو شدن با آنهایی که فردیت من را فدای آنچه میکنند که خود چشمبسته درست میپندارند. شاید روزی این همه سختگیری با دلایلی توجیه میشد. اما کودکی و نوجوانی من سالهاست سپری شده و هرگز بازنخواهد گشت. خوب میدانم آیدای بیست و چهار ساله اگر امروز در این محدوده جغرافیایی و در این خانه زندگی نمیکرد نتیجه چیز دیگری بود. استقلال نسبی این روزها نیاز و دغدغه من است. چیزی که نبودش فکر فرار را از اعماق ذهنم بیرون میکشد و این خود ترسناک است اما شاید راهی باشد برای خلاصی از این مخمصه و اثبات آیدای جوان که بزرگ شده و گویا یک زندگی پیش رو دارد. این سالها بازنمیگردند و دغدغه من هم از دادن فرصتهای زیستن در این سالهاست که تا وقتی خیر و صلاحخواهی و وابستگیهای و نگرانیهای بیمارگونه بزرگترها بر زندگیام سایه انداخته، به هیچ شدن محکومند. راستی، اگر روزگار آیدای سیساله هنوز مثل آیدای بیست و چهارساله باشد چطور؟؟ چاره چیست؟؟
فکر میکنم امسال باید جنبید و جنگید برای رسیدن به خیلی چیزها...
تنها دو روز مانده تا بیست و چهار سالگی و من بر سر میکوبم و ناسزا حواله خود و زندگی میکنم. اولین سالیست که تنفر از گذر عمر اینقدر درونم زبانه میکشد! گویی دارم مثل بعضی زنها میشوم که هرگز سن واقعی خود را دوست ندارند و همواره اصرار بر جوانتر بودن دارند! اما انگار این دلهره جنس دیگری دارد. گفتم که، باید جنبید برای رسیدن به خیلی چیزها. شاید آن وقت غربت روز تولد به بُرندگی امسال نباشد.
چقدر این یادداشت ملالآور شد! مثل منِ روزهای اول امسال... پایانش هم که بیقواره و زشت از آب درآمد. به همان پراکندگی و بیسر و تهی که انتظار داشتم. خواننده عزیز، این یک نقطه است، بدون سر خط. به این حرفم اطمینان کنید. تاکید میکنم: این یک نقطه است، بدون سر خط!
لعنت به من و ترسهای من که من را از من فراری میدهد!
پاسخ دادنحذفناتوانی مزمن از روبهرو شدن با آنهایی که فردیت من را فدای آنچه میکنند که خود چشمبسته درست میپندارند.
آیدا...آیدا...آیدا...
فوقالعاده بود این متن... کشتی منو!
آیدا نمیدونم کلن چرا ۲۴سالگی همهمون اینجوری شد!
تولد منو که دیگه یادته... نیم ساعت مونده به ساعت تولدم بود که پاشدم خودم خودمو تکوندم!
هاله نمیتونم باور کنم که خوب شده باشه و این احتمالا یعنی من خرم! حالا اونو ولش کن، بیست و چهار سالگی رو بگو که چه بده. اتفاقاً امروز یاد تولد تو بودم و اینکه حالت چقدر بد بود. من و تو کلاً با هم یه چیزیمون میشه گویا!
پاسخ دادنحذفبله بله بله!
پاسخ دادنحذفدر ضمن! نکست پلیز! آ وود بی چیرفولی ویتینگ!
پاسخ دادنحذف