۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

دارم گرگ میشوم

دارم بزرگ می‌شوم؛ دارم گرگ می‌شوم...
مدتها بود در مواجهه با آدمها مثل راننده‌ای ناشی بودم که تنها سعی می‌کند خود را از مخمصه‌ای که سایر رانندگان برایش درست کرده‌اند خلاص کند، حتی اگر برایش به قیمت منحرف شدن در جاده خاکی تمام شود؛ حتی اگر حق تقدم با او باشد. اما کم‌کمک دارم یاد می‌گیرم در زندگی ویراژ بدهم، از آدمهایی که می‌خواهند از راه منحرفم کنند سبقت بگیرم، مگر خود به خاکی منحرف شوند. دارم سعی می‌کنم خود را خلاص کنم از شر خشمی که فروخوردنش تنم را دردمند می‌کند و روحم را می‌ساید.
هر‌کس گفت زندگی نبرد است درست گفت، اما آنکه گفت زندگی نبرد نابرابر است درست‌تر گفت. من امروز اولین در نبرد نابرابر امسالم پیروز شدم.
هی فلانی! برایت دلی بزرگ آرزو میکنم که آسایش به همراه دارد. امیدوارم روح سرکشت کمی آرام بگیرد. کاش خود را دوست بداری! اطمینان داشته باش که آنگاه روزگار به کامت می‌شود.
.
.
.
از تمام اینها که بگذریم، غمگین می‌شوم وقتی می‌بینم دخترک موکوتاه، هر‌روز رویش را با ماسکی از جنس آدم بزرگها می‌پوشاند. معصومیت چه بی‌صدا رنگ میبازد!
دارم بزرگ می‌شوم؛
دارم گرگ می‌شوم...

۱ نظر:

  1. گرگ هم که بشوی... زیبایی ظریفت باز هم از زیر پوست زبری که انتخاب کرده‌ای خیره‌کننده‌است...
    تو برای من بره‌ای کوچکی هستی همیشه که از ترس در پوست گرگ پناه گرفته‌است! زمین و زمان را هم که بدوزی تنگ هم باز هم به کتم نمی‌رود... تو همان گل سفید و ظریفی که برای چیدنش باید بسیار خویش‌تن‌دار بود و صبوری کرد...
    تو همیشه همان بابونه‌ای!

    پاسخ دادنحذف